حاجيه خانم علويه كرمانى
20
روزنامه سفر حج عتبات عاليات و دربار ناصرى
چنين شيرين گزارش مىكند : « اينقدر دود مىكنند كه كور شديم . اينها همه يك طرف ، چس [ و ] فس فاطمه يك طرف . شب [ و ] روز خوابيده . بسكه خدمت فاطمه را كردم ، هلاك شدم . قاطرچىها به تنگ آمدند ، متصل با من دعوا دارند كه تو چرا اين را بار كرده مىبرى . من سبك هستم ، آن سنگين . هرچه طرف من مىگذارند ، باز درست نمىآيد . داد و فرياد مىكنند كه قاطر ما زخم شده . كوزهء آب بالاى سرش مىگذارند ، صدا مىكند : شعبان بيا آب به من بده بخورم . بنده وزن حاجى كلانتر مىنشينيم صحبت مىكنيم ، مىگويد اخاخ ، مردم ، اينقدر حرف نزنيد . قاطرچىها حرف مىزنند ، دعوا مىكند . مال قشو مىكنند ، دعوا مىكند . چنان ثوابى كردم كه [ در ] شرش درماندم . آتش به جان صاحبكار بگيرد » . اين مشكل فاطمه در قم حل مىشود كه نويسنده ما دو تومان به او داده راهى كرمانش مىكند . اين بعد از آن است كه دوازده روز در خانه ميرزا هادى بودهاند از فاطمه خانم پذيرايى كردهاند . اما چه رفتنى : « امروز كه روز شنبه نوزدهم است ، فاطمه را روانهء كرمان كردم . وقتى كه آمد خداحافظى كند ، خوب حق مرا داد . گفت اگر تو مرا نياورده بودى ، كسى ديگر مىآورد . حالا كه تو آوردى ، من دو تومن كمم است ، بيشتر بده . گفتم و اللّه باللّه ندارم ، الان براى خرجى معطّلم . خيلى از اين جهت اوقاتشان تلخ شد . امروز ده روز است كه در خانهء آقا ميرزا هادى هست . بيچارهها زحمت كشيدند ، شام ، نهار ، حمام ، از همه چيز او متوجه شدند . ديشب نشسته بوده ، گفته گور پدر هر چه طهرانى هست ، رى . . . . ! ديشب كه به من نگفتند . امروز كه او رفت ، به من گفتند كه : نمىدانى چه كمخدمتى به فاطمه كرديم كه گور پدر ما رى . . . ! و اللّه از خجالت مردم ، زير زمين رفتم . اين هم از بخت [ و ] طالع من است » . مشكل فاطمه كم بود در نيمه راه كرمانشاه - قم ، يك نوكر پيرمرد هم گرفته كه آن هم بدتر : « يك نوكر پيرمرد طهرانى هم گرفتم كه خدا نصيب كافر نكند . چنان جهلى دارد كه آنچه خودش بگويد و بكند همان است . به خيالش ما ديگر توى دنيا نه نوكر ديديم و نه داشتيم . » البته وجود زن حاجى كلانتر كه در عتبات همه جا با علويهء نويسندهء ما با هم مىرفتند ، براى وى نعمتى بود كه در ميان راه در ايران از همديگر جدا شدند :